نجوای شبانه هور

120,000 تومان

سرگذشت‌نامۀ سردار شهید، سید محمد حسینی، فرمانده واحد مهندسی_رزمی لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص)

«نجوای شبانه‌ی هور»؛ زندگی‌نامه یکی از رزمندگان ناشناخته اما اثرگذار در دوران دفاع مقدس است. او با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر خود نقشی حیاتی در هدایت عملیات‌های گوناگون، به‌ویژه در مناطق هور و جبهه‌های جنوبی، ایفا کرد. کتاب شامل زندگی‌نامه او از دوران کودکی و نوجوانی، پیوستن به سپاه پاسداران، شروع فعالیت‌های مهندسی-رزمی و در نهایت شهادتش می‌باشد. خاطرات او از زبان هم‌رزمان، برادر، همسر، همکار و دوستانش روایت شده است. این کتاب، نه تنها تاریخچه زندگی شخصی و حرفه‌ای این رزمنده را مستند می‌کند، بلکه اطلاعاتی ارزشمند از عملیات‌ نظامی و فعالیت‌های مهندسی-رزمی نیز ارائه می‌دهد. دوران کودکی او در سایه مفاهیم ساده و مردمی از زندگی در روستا آغاز می‌شود. زمانی که نوجوانی را پشت سر گذاشت، به سپاه پاسداران پیوست و در سنین جوانی وارد میدان‌های نبرد شد. کتاب به تفصیل به ورود او به سپاه و نقش او در عملیات‌های مهندسی-رزمی می‌پردازد، جایی که او توانست با فکر و عمل خود، برنامه‌ریزی‌های دقیق و اجرای موثر این عملیات‌ها را هدایت کند. روایت‌هایی از زبان هم‌رزمان و همراهانش به تصویرگر شجاعت و از خودگذشتگی این رزمنده گمنام اما تأثیرگذار می‌پردازد. این روایات شامل لحظاتی است که در طی سال‌های جنگ دوام آورده، و در نهایت به شهادت او ختم می‌شود.

توضیحات

در برشی از کتاب «نجوای شبانه‌ی هور» می‌خوانیم:

محمد بالاخره مرخصی گرفت و آمد ابراهیم‌آباد. هرچه گفت، مادر اما راضی نشد او تنها برگردد. عاقبت گفت «من دیگه زنت رو نگه نمی‌دارم! مسئولیت زن و زندگیت با خودت.» چشم‌های محجوبه برق زد از شادی. فردا صبح، مادر برای صبحانه‌یشان، با تخم مرغ محلی نیمرو درست کرد و نان از تنور آمده آورد دوتایی اسباب مختصرشان را پشت پیکان گذاشتند و رفتند دزفول. وسایل کمی بردند؛ پتو و بالش، قابلمه، رادیو و سبدی پر از استکان. درست مثل اینکه می‌روند مسافرت؛ مسافرتی چند روزه. محجوبه اما، آن‌قدر خوشحال بود که حتی به جهیزیه‌اش فکر هم نمی‌کرد. جهیزیه‌ای که گذاشته بود ابراهیم‌آباد و در این دو سال، شاید یک ماه هم ازشان استفاده نکرده بودند. فقط گاهی محمد که از مرخصی می‌آمد، دوتایی می‌رفتند و کلید می‌انداختند و وارد خانه‌یشان می‌شدند. همیشه روی همه‌ی وسایلش را گرد و خاک گرفته بود. حمجوبه گرد یخچال را می‌گرفت که مدت‌ها هیچ غذایی داخلش نبود. فرش‌ها را جارو می‌زد. آینه را دستمال می‌کشید. رخت‌خواب‌ها را از نو جمع می‌کرد و دوباره برمی‌گشتند. دزفول اما فرق داشت. محجوبه و محمد انگار تازه داشتند می‌رفتند سر زندگی‌شان. دزفول خانه‌ای گرفته بودند و قرار بود هم‌رزم محمد هم همسرش را بیاورد و هم‌خانه بشوند. غروب رسیدند دزفول. خانه بزرگ بود، حیاط مستقلی داشت و دور تا دورش اتاق بود. محمد دوتا از اتاق‌ها را اجاره کرده بود. بین این حیاط با حیاط صاحب‌خانه که با عروسش زندگی می‌کرد، یک در فاصله بود. محجوبه وسایلش را برد داخل یکی از اتاق‌ها که موکت شده بود. یک اتاق هم مال دوست محمد و خامنش بود که قرار بود بیایند. شب آن‌قدر خسته بودند که وسایل را نامرتب گذاشتند و خوابیدند. صبح زود، محجوبه که بیدار شد، محمد رفته بود منطقه. تا ظهر حواسش به خانه‌ی جدید بود. وسایل را هی می‌چید و جابه‌جا می‌کرد. آن‌قدر ذوق داشت که انگار بهترین وسایل دنیا را دارد. بعدازظهر هم حیاط را جار و زد. خبری اما از دوست محمد نبود.

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “نجوای شبانه هور”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *