رویای صعود

130,000 تومان

زندگی‌نامۀ پاسدار شهید محمد مولایی

«رؤیای صعود»؛ زندگی‌نامۀ پاسدار شهید محمد مولایی است که به شکلی جامع و جزئی‌گرا، زندگی این شهید والامقام را به تصویر می‌کشد، از دوران کودکی و نوجوانی او گرفته تا زمانی که به عنوان یکی از رزمندگان شجاع در دوران دفاع مقدس به شهادت رسید. یکی از عناصر جالب توجه در کتاب رؤیای صعود، ارتباط مخاطب با حاج عباسعلی مولایی، پدر شهید، از طریق یک فیلم مستند است. پدر شهید از خواب‌هایی سخن می‌گوید که به نوعی پسرش را از نحوه شهادتش آگاه ساخته بودند. این عنصر روایت تحمیلی آگاهی، تأثیر عمیقی بر زندگی شهید محمد مولایی گذاشت و وی را با چالشی درونی و عمیق مواجه کرد. برای نگارش رؤیای صعود، با خانواده و دوستان شهید مصاحبه‌هایی صورت گرفت. اما به دلیل اینکه شهید مولایی کشمکش‌های درونی خود را به‌طور پراکنده با افراد مختلف در میان گذاشته بود، برای ارائه تصویری صحیح و جامع، به اتخاذ روشی از روایت نیاز بود که بتواند درونیات شهید را نیز به تصویر بکشد. از این رو، زندگی‌نامه شهید محمد مولایی در مواردی فراتر از یک روایت مستند عمل کرده و به عمق درونیات شهید و راویان آن‌ها نفوذ می‌کند؛ شیوه‌ای که در ادبیات داستانی به آن «راوی دانای کل» گفته می‌شود، اما نه به معنای اضافه کردن بدعتی به جریان داستان، بلکه با احترام به گفته‌های خود راویان و حفظ اصالت داستان‌ها. این کتاب به گونه‌ای طراحی شده است که علاوه بر ارائه روایتی مستند، بتواند به نحوی قابل باور و ملموس، تصاویر ذهنی و حسی از کشمکش‌های درونی و بیرونی شهید محمد مولایی را به خواننده القا کند.

توضیحات

در برشی از کتاب «رویای صعود» می‌خوانیم: دیشب محمد از او خواسته بود كاپشنش را به حبیب‌الله بدهد. نفهميد چرا اين حرف را زد البته به روی خودش هم نیاورد. اما رفتارهای پسرش را زیر نظر گرفت. دید چطور با آبجی‌فاطمه پچ‌پچ مي‌كند، چطور از دنیا کنده می‌شود و خیره به گوشه‌ای نگاه می‌کند. لكه‌ی خاک تا پشت كاپشن ادامه دارد. انگاری كه به ديوار تكيه داده باشد. ديشب بعد از تماشای مختارنامه، محمد به زیارتگاه شهدای گمنام رفت. معلوم نبود چه کاری دارد که آن وقت شب و توی سرما از خانه بیرون زد. تا جایی که صغری‌خانم به یاد می‌آورد، پسرش از کودکی به داستان جبهه و ماجرای شهدا علاقه‌ی خاصی داشت. حتی وقتی می‌خواست سپاهی شود و در انتخاب شغل نظامی مردد بود، او را با اسم شهدا از تردید خارج کرد. به پسرش گفته بود «بعضی شغل‌ها به شهادت نزدیک‌تره محمدجان! بابات هم موقع جنگ سپاهی بود و چند سال جبهه رفت. تو اگه دوست داری شهید بشی، بهتره همون راهی رو انتخاب کنی که بابا عبمروز اوضاع خانه کمی شلوغ است. محمد و حاج‌عباس باد زود از خانه خارج شوند. فاطمه هم قبل از همه بیرون رفته است. صغری‌خانم قرآن را می‌بوسد و نگاهی به اتاق محمد می‌اندازد. کل زندگی پسر و نوعروسش در این اتاق دوازده متری جا گرفته است. زندگی بی‌تکلف‌شان، تکرار خاطرات خودش است. هفت سالش بود که همراه خانواده از دهشیر زنجان به نظرآباد کرج رفتند. هفت سال بعد عروس نوجوان هفده ساله‌ای به نام عباس‌علی شد. بهناز هم درست در 14 سالگی با محمد ازدواج کرد و مثل خود صغری‌خانم زندگی‌اش را در یک اتاق کوچک، جمع‌وجور رد. قرآن و رحل را که داخل کمد می‌گذارد، به طرف چوب‌رختی می‌رود. لکه‌ای روی آستین کاپشن آبی محمد دید که جز یک مادر هیچ چشمی نمی‌تواند آن را ببیند.

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رویای صعود”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *