ماهی ها دلتنگ آب نمی شوند
200,000 تومان
زندگینامۀ سردار شهید، احمد دیندار
«ماهیها، دلتنگ آب نمیشوند»؛ زندگینامهای جامع و دقیق از سردار شهید احمد دیندار، یکی از شخصیتهای برجسته و نمادین دوران دفاع مقدس را بهطور مفصل در قالبی مستند و با زبانی هنری، زندگی و مجاهدات این شهید را بازگو میکند. این کتاب در هشت فصل، خوانندگان را به سفری در زندگی پرفراز و نشیب شهید میبرد، جایی که ابعاد مختلف شخصیتی، خانوادگی، و انقلابی او را با جزییات دقیق و مستندات متقن مورد بررسی قرار میدهد. سردار احمد دیندار، فرمانده گروهان علیاصغر(ع) تیپ آبی خاکی علقمه، با روحیهای سرشار از فداکاری، ایثار و تقوا، نه تنها در میدان نبرد بلکه در قلب همرزمانش به عنوان الگویی برجسته و جاودانه شناخته شده است. کتاب «ماهیها، دلتنگ آب نمیشوند» با بهرهگیری از مصاحبهها، خاطرات نزدیکان، و روایتهای عینی از زندگی روزمره و دوران جبهه شهید دیندار نگارش شده است. این اثر با روایتهایی از باورها و ارزشهای شهید دیندار، بهصورت منبعی الهامبخش ارائه میشود.
در برشی از کتاب «ماهیها، دلتنگ آب نمیشوند» میخوانیم:
در شاخ شمیران هر روز یک نفر شهردار میشد. به خاطر صعبالعبوری منطقه، آب و غذا به سختی به بچهها میرسید. هوا گرم بود و با اینکه غذا را در کلمنهای یخ میگذاشتند، تا غذا به دست نیروها برسد، فاسد میشد یا از دهان میافتاد. یک روز ناصر رضاییان و یدالله قاسمی و یکی دو نفر از دوستان احمد به منطقه آمده بودند. آن روز مجید شهردار بود و باید غذای بچهها را تحویل میگرفت و بین آنها تقسیم میکرد. کار تقسیم غذا سخت بود. مقدار غذا کم بود و نیروها زیاد بودند و همه جوان و خوشخوراک. احمد گفت «مجید، امروز پنجتا مهمون داریم. یه جوری برنامهریزی کن که غذا به همه برسه.» مجید از احمد که جدا شد، کلی غر زد! در مسیر ناصر و یدالله را دید. آنها را نمیشناخت و بلندبلند با خودش حرف میزد و از وضعیت غذا شکایت میکرد. ناصر و یدالله جلوی مجید ایستادند.
_آقا مجید چیزی شده؟ چرا ناراحتی؟!
_هیچی بابا، چندتا مهمون داریم، خودمون هم پنجاه نفریم. نمیدونم با این غذای کم چطوری شکم این همه آدم رو سیر کنم؟! حاجاحمد هم که ماشاءالله دست به مهمون دعوت کردنش خوبه!
_آقا مجید، خودت رو ناراحت نکن، ما غذا نمیخوریم!
_حالا فکر کردی مشکل من شما پنج نفرید که اگه غذا نخورید مشکلم حل بشه؟! نه، پس هنوز بچههای گروهان علیاصغر رو نشناختید، ما شده خودمون غذا نخوریم
و گرسنه بمونیم، مهمونمون رو بیغذا نمیفرستیم!
ظهر که سفره را در سنگر انداختند، میهمانهای احمد هم دور سفره و کنار بچهها نشسته بودند. احمد، ناصر و یدالله را به نیروها معرفی کرد. مجید غذا را کشید و همگی دور هم گفتند و خندیدند. ناصر و بچهها که رفتند، هر کدام از بچهها گوشهای خوابیدند. احمد کم میخوابید. بعد از نماز صبح از بالای شاخ میرفت پایین، به سنگر و چادر نیروها سر میزد و اگر چیزی احتیاج داشتند، فراهم میکرد.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.