پنجره ای در انتهای خیابان
160,000 تومان
کتاب «پنجرهای در انتهای خیابان» روایت بخشی از زندگی شهید مدافع حرم، مهران خالدی است که از زبان همسر شهید و از زاویه نگاه ایشان صورت گرفته است. داستان کتاب در چندفصل و بصورت رفت و برگشت میان زمان بازگشت از سفر آخر شهید به همراه خانواده و مرور خاطرات در ذهن همسر روایت میشود. این شرح چندسال زندگی عاشقانه شهید مدافع حرم مهران خالدی و همسر محترم ایشان است، آنچنان که در آخرین سفر به سوریه و در راستای وخامت شدید وضعیت جسمانی شهید و انتقال ایشان به همراه خانواده با پرواز به تهران، و بیماری و وضعیت نابسامان جسمی و روحی همسر ایشان، آنچه از ازدواج تا آن پرواز میان این دو گذشته بوده در قالب تصاویری با جزئیات از ذهن و قلب همسر عبور میکند و نویسنده تلاش کرده تا این عبور خاطرات را با استخدام واژگان، تصویر کند.
در برشی از کتاب «پنجرهای در انتهای خیابان» میخوانیم:
آنجا که ما ساکن بودیم، به دلیل مجاورت با مدیترانه، حسابی میشد روی ابرهایش حساب کرد. بارانهای خوبی میبارید. از آنها که دانههایش درشت و آبدار است؛ همانها که اگر به سروصورتت بخورد جایش درد کوچکی میگیرد، نه از آنها که فتحعلی اویسی میخواند: «میزند باران به شیشه… مثل انگشت فرشته… قطرهقطره، رشتهرشته…» نه آنچه قطر حفرههای دلمان را بیشتروبیشتر میکرد، اثر انگشتان فرشتهها نبود که اگر بود فرشتۀ وهم بودند و قلدر که چنین پرشتاب و کوبنده و پرسروصدا نه قطرهقطره که ضربهضربه به جان شیشۀ پنجره میکوفتند. رعدوبرق را هم که نگویم، آسمان جوری گلو صاف میکرد و میغرید که انگار ما دستیدستی ابرها را کاشتهایم سر راهش. ابرها مدام بر هم تنه میزدند و تن و بدنمان را میلرزاندند. یک شب، یکی از همین دست بارانها، همان خواب سبک بیرمق را هم از بچهها گرفت. ساعت از شب گذشته بود و جغرافیای عقربههایش به صبح میزد. حوالی یک و نیم دو صبح، یک رعد کار را یکسره کرد و بچهها را از اتاق بیرون کشید. مهران با آسودگی و لبخند گفت: «نترسید، اینجا یه وقتهایی از این صداها میآید، چیز خاصی نیست، برید راحت بخوابید.» گرچه آن حفره از بین نمیرفت، اما گرمای صدا و امنیتی که مهران در شاهرگ فکروخیالمان تزریق میکرد، باعث میشد لااقل قطرش جا باز نکند و بزرگتر نشود. چند شب گذشت، باز هم رعدی زد، اما این رعد با مابقی تومانی چند صد لیرۀ سوری توفیر داشت. اصلا تن شب میخارید برای جولان دادن آسمانخراشها، حالا میخواهد رعدوبرق باشد یا موشک. بله موشک. ضدهوایی که به صدای موشکها میگفت زکی. سرتاپایت گوش هم که میشد با صدایش سرریز میکرد و مقاومت پردۀ گوشت را در هم میشکست. آن شب، همان شب سیاه عمیق پرسروصدا را میگویم که محض رضای خدا یک دانه ابر هم در آسمان پرسه نمیزد، اما رعدی آهنین، چشم در چشم پنجرۀ خانه ما پیش میآمد و کارگردان، صدای مهران را انداخته بود روی آن تصویر وهمناک که: «سرت رو بگیر پایین، بخواب زمین، ضدهوایی زدن.»

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.