نام مرا به خون بنویس
260,000 تومان
کتاب «نام مرا به خون بنویس» به زندگی شهدای سازمان بسیج میپردازد که دوم تیرماه، در جریان حوادث آن روز، به شهادت رسیدند. این کتاب تلاش میکند مخاطب را از تصویر کوتاه و ایستای یک نام و یک تصویر فراتر ببرد و او را با انسانهایی آشنا کند که پیش از شهادت، سالهایی از زندگی خود را در میان خانواده، مدرسه، دانشگاه، محیط کار، دورههای آموزشی و میدان خدمت سپری کرده بودند.
ساختار کتاب بر معرفی مرحلهبهمرحله زندگی شهدا استوار است. نویسندگان با گردآوری و تنظیم روایتها، کوشیدهاند تصویری پیوسته از زندگی هر شهید ارائه دهند؛ از خانواده و ریشههای تربیتی تا نوجوانی، تحصیل، تجربههای جوانی و سرانجام حضور در بسیج و دورههای آموزش پاسداری. از این منظر، کتاب تلاشی برای بازسازی مسیر شکلگیری شخصیتهایی است که در برههای از زندگی، مسئولیت دفاع و خدمت را برگزیدند و جان خود را در این راه از دست دادند.
این کتاب به زندگی شهیدانی چون سیدمحمود موسویان، حسین کریمیدوست، محمدعلی علیزاده، حسن مهدویپور، حامد اصفهانیمقدم، محمد مرصاد مومنی طامه، محمدعلی گلیزاده، علیرضا قنبری و محمد رنجبر زواره میپردازد.
عنوان «نام من را به خون بنویس» نیز از ابتدا مفهومی جدی و تأملبرانگیز پیش روی خواننده میگذارد: «نام» نشانه هویت و ماندگاری است و «خون»، یادآور هزینهای که برای آرمانها، امنیت و باورها پرداخت شده است. با این همه، کتاب در سطح شعار نمیماند و این مفهوم را در زندگی انسانهایی مشخص، با خانواده، گذشته، خاطرات، تحصیل و تجربههای اجتماعی معین دنبال میکند.
در بخشی از کتاب «نام من را به خون بنویس» میخوانیم:
صبح دوشنبه، خبر هدف قرار گرفتن پادگان ثارالله توسط رژیم اسرائیل منتشر شد. معصومه تصور نمیکرد سید محمود در آن پادگان حضور داشته باشد. همان روز، در خانه پسرعمه سید محمود سفره ختم صلوات پهن بود. معصومه از همسر او پرسید: «پادگان ثارالله کجاست؟!» او پاسخ داد: «همون محل کار آقا محمود.» سپس گفت که از همسرش شنیده ساختمان تخلیه شده و کسی آسیب ندیده است. این جمله برای چند ساعت خیال معصومه را راحت کرد و حتی تماسهای پی در پی همسران همکاران سید و خواهرانش هم او را نگران نکرد معصومه تا عصر منتظر تماس سید محمود ماند اما خبری نشد. دلش شور افتاد. با همسر آقای قلیزاده تماس گرفت و از او درباره همسرش و سید محمود پرسید. او از معصومه خواست گوشی را به کسی که کنارش نشسته بدهد. معصومه گوشی را به یکی از خواهرانش داد و از تغییر حالت چهره خواهرش فهمید که اتفاقی افتاده است. گوشی را گرفت و پرسید: «زهرا چی شده؟» زهرا زد زیر گریه و گفت: «معصومه بدبخت شدهیم! سید و آقای قلیزاده و همکاراش زیر آوار موندهان.» معصومه تماس را قطع کرد و با همسر حاجآقا رضایی تماس گرفت تا شماره حاجآقا را بگیرد. اما حاج آقا در محل کار بود و گوشی همراه نداشت حاج آقا، بعد از برگشتن از محل کار با معصومه تماس گرفت و خبر را تأیید کرد آن شب معصومه با چشمانی خسته و اشکآلود تا سپیده دم بیدار ماند. اشکهایش بند نمیآمد و پلکهایش از سوز اشک میسوخت. آن شب گویی خیال صبح شدن نداشت صبح روز بعد همه منتظر خبر بودند. اما خبری نشد. غروب، سید محمد یاسین همراه عموهایش به تهران برگشت آنها به محل سازمان مراجعه کردند و گفته شد پیکر سید محمود هنوز پیدا نشده است. معصومه تاب و تحمل را از دست داده بود. هر چند دقیقه یک بار با سید محمد یاسین و برادران سید محمود تماس میگرفت. آنها هم پاسخ میدادند که فلان شخص پیدا شده؛ اما سید هنوز پیدا نشده است. تقریبا پنجاه ساعت بعد پیکر سید محمود پیدا شد؛ دو روز پس از شهادت حمله ظهر دوشنبه رخ داده بود و پیکر سید عصر چهارشنبه از زیر آوار بیرون کشیده شد. در طول آن مدت معصومه مدام دعا میکرد و تماس میگرفت و از خدا میخواست که سید برگردد.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.