شبیه شعر مقطع
260,000 تومان
کتاب «شبیه شعر مُقَطَّع» فصلی سرخ از جنگ دوازدهروزه را بازخوانی میکند: دوم تیرماه ۱۴۰۴؛ روزی که ۴۸ تن از خادمان و پاسداران حریم امنیت و خدمت در سازمان بسیج، در حملهای ناگهانی و سنگین، به شهادت رسیدند.
عنوان «شبیه شعر مُقَطَّع» استعارهای از پیکرهای بندبند شده است. کتاب با انتخاب برشهایی از زندگی و واپسین روزهای تعدادی از این شهدا، میکوشد تصویری کلی از آن واقعۀ بزرگ ارائه دهد. تصویری که از خلال روایت جزءبهجزء زندگی افراد شکل میگیرد. در میان شخصیتهای این کتاب، نام شهیدانی چون سعید قرهداغی، احد فتوحی، حمیدرضا حیدری، سیدمحمدجواد حقپرست، اسلام احمدی علیایی، محمدمعین نظری، محمد انصاری و غلامرضا سوادکوهی دیده میشود. قلم این اثر، به جای فروغلتیدن در مرثیهسرایی صرف، بر دو مفهوم اساسی حقانیت و مظلومیت تمرکز دارد. تنوع سنی و تخصصی شهدا از دیگر وجوه قابل توجه کتاب است. از نیروهای باتجربه و پیشکسوت گرفته تا جوانان پرانگیزهای که هر یک در جایگاه خود، بخشی از شبکه خدمترسانی و امنیت کشور بودند.
در بخشی از کتاب «شبیه شعر مقطع» میخوانیم:
ساعت سه موفق شد با همسر فرمانده امیرحسین تماس بگیرد. با لحن لرزان پرسید: «شما اونجاها هم صدا شنیدید؟ از آقایون خبری هست؟» آن خانم با لهجۀ اصفهانی گفت: «خیلی صدا بد بود من هم خبری ندارم حاج آقا همیشه پیامک میداد. اما امروز هیچی نفرستاده.» سمیه تشکر کرد. اما مدتی بعد اضطرابش دو چندان شد. چون همسر فرمانده دیگر پاسخ تماسهای بعدی را نداد و مدتی بعد گوشیاش خاموش شد ذهن سمیه پر از افکار عجیب و دلش تا شب آشوب بود. دیگر طاقت نیاورد. با همسر یکی دیگر از همکارهای شوهرش تماس گرفت. او بیخبر از بیخبری سمیه یکباره گفت: «همسرم برای شناسایی شهدا رفته بیمارستان.» سميه اصلا متوجه منظور او نشد. پرسید: «شناسایی چی؟!» زن گیج شد و هول کرد. گفت: «ا … نمی دونستی؟ هیچی اصلاً هیچی هیچکس آقا طاووسی رو توی سازمان ندیده … شاید اصلاً امروز سرکار نبوده.» اما سمیه مطمئن بود او صبح با ماشین به سازمان رفته است. اضطرابش به اوج رسید اشک در چشمانش حلقه بست و خودش را برای نماز مغرب آماده کرد تا آرام شود. هنگام وضو، ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد جاریاش با چشمهای اشکآلود وارد شد. سمیه دل توی دلش نبود پرسید: «پس آقا میثم کو؟» جاریاش بهانه آماده سازی هیئت برای محرم را آورد و رفت پیش مادرشوهرش گریه کنان خودش را در آغوش او انداخت و کمی بعد این خبر آمد که میثم هم برای شناسایی شهدا به بیمارستان رفته است. اما کسی خبری به مادر یا سمیه نمیداد تا مطمئن شوند. ساعت هشت شب بود که تلفن زنگ خورد همسر یکی از همکاران امیرحسین بود که گفت: «الهی بمیرم برای دلت سمیه … آقا طاووسی هم بین شهدا بوده از زیر آوار پیداشون کردن.»

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.