ردّپایی در رمل
250,000 تومان
خاطرات روزنوشت محمدحسن منافی از تفحص پیکر شهدا
«ردپایی در رمل»؛ روایت تجربیات روزمره یک عضو از گروههای جستجوگر تفحص است. این عملیات که سالها پس از پایان جنگ آغاز شد، در دل صحراها، مناطق جنگی و رملهای سوزان جنوب ایران، برای یافتن و بازگرداندن پیکر مطهر رزمندگان شهید صورت میگرفت. کتاب «ردپایی در رمل» در قالب خاطرات روزنوشت نوشته شده است، که این نوع روایت کمک میکند مخاطب بهصورت خطی و زنده با جریان داستان همراه شود. نویسنده بدون حاشیهپردازیهای پیچیده، تلاش کرده تا صدا و حس واقعی لحظههایش را منتقل کند. محمدحسن منافی، نویسنده کتاب، در قالب روایتهای روزانه، صحنههایی از این تلاش خستگیناپذیر را بازگو کرده است؛ از سختیهای محیط، تا لحظاتی از هیجان، کشف و حتی تأملهای عمیق معنوی و انسانی. کتاب فراتر از یک گزارش صرف از عملیات تفحص است. نویسنده از تلاشهای سخت و چالشهایی که نیروهای جستجوگر در مناطق کوهستانی یا میان نیزارهای ناهموار تجربه کردهاند، سخن میگوید. روایتهای کتاب بهخوبی دشواریهای انجام چنین مأموریتی را در دمای طاقتفرسای مناطق عملیاتی، زمینهای خشک و گاه باتلاقی، و شرایط جنگی قدمتدار به تصویر میکشد. اما مهمتر از همه، تأثیرات عاطفی این کار، روی افرادی که بهطور مداوم با پیکرها یا خانوادههای منتظر مواجهه دارند، بخشی از داستان را رقم میزند؛ احساسی که گاه غم و گاه آرامش عمیق را میآفریند.
در برشی از کتاب «ردپایی در رمل» میخوانیم:
بعد از نمازصبح دیگر بچهها نخوابیدند. کارها را آماده میکردند. از علیآقا خبری نبود. فکر کردم خوابیده است. رفتم دنبالش که برای صبحانه صدایش کنم. در کانکس را که باز کردم، دیدم مشغول چسباندن پای مصنوعیاش است. داشت برای پیادهروی آماده میشد. علیآقا که بیرون آمد، سیدمجید از فرصت استفاده کرد و گفت «برای فرمانده تخممرغ بشکنید.» البته میخواستیم به اسم فرمانده، خودمان بخوریم. علیآقا زود از نقشهها باخبر شد و گفت «فرمانده غلط میکند که تخممرغ بخورد. همان چایی شیرین میخورد.» رفت توی آشپزخانه. سرپایی کمی نان و پنیر خورد و برای رفتن سرکار آماده شد. بعد از اینکه بند کتانیاش را محکم بست، رفت سوار ماشین شد. گفتم: علیآقا تنهایی؟ گفت: آره! کار دارم زود برمیگردم. با ماشین رفت تا دم سیمخاردارهای در خروجی مقر. رفتم که سیمخاردارهای در را بردارم تا علیآقا رد شود. کمی دنده عقب گرفت، سرش را از شیشۀ ماشین بیرون آورد و گفت: حاجی میآیی؟ گفتم: البته که میآیم. از ماشین پیاده شد. تصمیمش کاملا عوض شده بود. در نهایت هفت نفر شدیم؛ آقا سیدمجید، میرافضل، حمید رستمی، حسن جلالی، نادر شریعتمداری (سرباز) ، من و علیآقا. علیآقا دنبال سیخی بود که برای پیدا کردن مینهای زیرخاک درست کرده بود. رفتم زود برایش آوردم. همان لحظه چشمم به دوربین عکاسی افتاد، آن را نیز برداشتم و حرکت کردیم. از کنار مقر راهکاری بود که باید دو کیلومتر میرفتیم داخل تا به محل اصلی میرسیدیم. وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، از آنجا به دو دسته تقسیم شدیم. من و علیآقا در یک محور مشغول شدیم و بقیه نیز به محل دیگری که در یک کیلومتری ما پشت تپههای رملی قرار داشت، حرکت کردند. قرار بود بعد از جمعآوری مینها کار را از این قسمت شروع کنیم. از ساعت نه صبح کار را شروع کرده و تا ساعت یازده مشغول بودیم. ما اکثر مینها را خنثی کردیم به غیر از چندتای آخری.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.