درنگی در نجف
230,000 تومان
سفرنامۀ خادم و زائر اربعین حسینی (صفر 1437، آبان وآذر 1394
«درنگی در نجف»؛ توسط نویسندهای متعهد و با ذوق به رشته تحریر درآمده، به سفرنامهای دلنشین و پُرکشش میپردازد. موضوع این کتاب، سفر اربعین حسینی است که در سال 1437 قمری (مطابق با آبان و آذر 1394 شمسی) با تجربههای روحانی و اجتماعی منحصر به فرد همراه بوده است. درنگی در نجف، با نگاهی خاص و منحصر به فرد، تجارب و مشاهدات نویسنده را از مسیر پیادهروی اربعین حسینی به تصویر میکشد. نویسنده در این سفرنامه به شیوهای تحسینبرانگیز به ترکیبی از بینشهای عرفانی و اجتماعی پرداخته که در حین خواندن، خواننده را به درک عمیقتری از معنویت این سفر وامیدارد. این کتاب با قلمی روان و جذاب نوشته شده و توانسته است فضای معنوی و زیارتی مسیر پیادهروی اربعین حسینی را به خوبی به تصویر بکشد. نویسنده با روایتهای زنده و احساسی، توانسته است مخاطب خود را به قلب این رویداد روحانی ببرد و او را در لحظات ناب زیارت شریک کند.
در برشی از سفرنامۀ «درنگی در نجف» میخوانیم: ساعت ششونیم رفتم حرم. جای سوزن انداختن نبود. همه نشسته بودند و دعای کمیل میخواندند. همیشه وقتی دعای کمیل را از مدینه یا زیارتگاههای دیگر در تلویزیون میدیدم، آرزو میکردم «ای کاش آنجا بودم» و حالا صدایی ته دلم میگفت: خداراشکر. همینطور که قدم میزدم و از لابهلای جمعیت نشسته عبور میکردم، به صدای بلندگو گوش میکردم و کتابهای دعا را نگاه میانداختم. صفحۀ آخر بود. وقتی رسیدم به جای همیشگیام در صحن شیخ طوسی، دعا تمام شد. بعضیها بلند شدند و جایی پیدا شد تا من بتوانم نماز مغرب و عشایم را بخوانم. بعد هم همانجا نشستم. بهنیابت از خیلیها صلوات فرستادم: رفتگان و گذشتگان و دوستان و خویشان. بعد هم ساعتی خلوت کردم. با خودم فکر میکردم الان کجا هستم. به خودم «إفهم یا فلان» میگفتم. چیزهایی را که از امام میدانستم در ذهنم مرور میکردم: از جوانی امام، از اینکه خطر به جان خرید و در بستر پیامبر خدا (ص) خوابید، از اینکه بارها در کنار رسول خدا شمشیر زد، از اینکه وقتی پیامبر رفت او هم تنها شد. یاد وصف و منقبت اهل معرفت دربارۀ او میافتادم و آنها را میگذاشتم کنار آن بیستوسه سالی که استخواندرگلو سکوت کرد. یاد اینکه روزهایی در میدان جنگ، به روی منافقان و منحرفان شمشیر میکشید و روزهایی دیگر، آسیاب خانۀ زن بیشوهر را میچرخاند و بچههایش را سواری میداد؛ یاد اینکه معدن اسرار الهی بود، اما جز چاه کسی را همراز خود پیدا نمیکرد؛ یاد عبارتهای خطبۀ «تطنجیه» و «البیان» میافتادم و آنها را میگذاشتم کنار کفشهای پارهای که حضرت میگفت جای وصلۀ دوباره ندارد. هیچ چیز جز ذکر مدام نامش، آرامم نمیکرد. بلند شدم کمی راه بروم. هنوز حرم را بهطور کامل ندیده بودم. پانزده دقیقه در صحنها چرخیدم. سر مزار آقامصطفای خمینی و شیخ محمدحسین کمپانی رفتم و فاتحهای خواندم. سر مزار علامه حلی هم رفتم و بعد، از حرم زدم بیرون.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.