خیلی محرمانه

430,000 تومان

به چاپ دوم رسید.

خاطرات شفاهی حسن تابان‌منش از دوران کودکی تا پایان مأموریت در مصر

حسن تابان‌منش راوی خاطرات ویژه‌ای از رویدادهای سرنوشت‌ساز در شکل‌گیری جریان‌های مقاومتی در غرب آسیا است؛ خاطراتی که گستره‌اش از لبنان، مصر و شمال آفریقا تا بوسنی، صربستان و کرواسی در اروپای غربی می‌رسد. بسیاری از روایت‌های این کتاب، برای نخستین‌بار از زبان شخصیتی بیان شده‌ است که خود در دل حوادث گوناگون حضور داشته است. در همین راستا، بخش‌های مربوط به لبنان و اروپا از منحصربه‌فردترین بخش‌های اثر به شمار می‌رود. این کتاب دربردارندۀ تلاش‌هایی سیاسی امنیتی است در جهت باوربخشی به ایستادگی ملت‌ها در برابر استکبار جهانی و دست‌نشانده‌های منطقه‌ای آن، همچون رژیم اشغالگر قدس است. نویسنده در این اثر، با اتکا بر مصاحبه‌هایی بسیار دقیق و با وفاداری نسبت به واقعیات مطرح شده، کوشیده است صدای یک عنصر امنیتی اطلاعاتی را بی‌واسطه به مخاطب منتقل کند.
ترکیب خاطرات شفاهی با ذکر تاریخ حوادث جبههٔ مقاومت و تحلیل‌هایی بر اساس واقعیت میدان، این کتاب را به منبعی ارزشمند برای پژوهشگران تاریخ شکل‌گیری محور مقاومت و علاقه‌مندان به مطالعات امنیتی و اطلاعاتی بدل کرده است. «خیلی محرمانه» که با استقبال مخاطبان روبه‌رو شده، اکنون به چاپ دوم رسیده است. این کتاب توسط «انتشارات ۲۷ بعثت» منتشر شده و در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد.

توضیحات

در برشی از کتاب «خیلی محرمانه» می‌خوانیم:

درگیری میشل‌ عون با سوریه تمامی نداشت. نیروهای سوریه با تانک و نفربر و تجهیزات به‌سمت بیروت حرکت کردند و به نزدیکی جبل رسیدند. از جبل تا بیروت فاصلۀ زیادی نبود. خبر رسید نیروهای سوری می‌خواهند از جنوب بیروت به کاخ بعبدا برسند. این کاخ مقر میشل ‌عون بود. هم‌زمان فرانسه ناو کلمانسو را به سواحل لبنان فرستاد و تهدید کرد: «اگر نیروهای سوریه پایشان را به بیروت بگذارند، ما شدیداً پاسخ می‌دهیم.» با اعلام جنگ فرانسه، سوری‌ها عقب‌نشینی کردند و در بقاع غربی مستقر شدند. آتش جنگ فروکش نکرد. جاهای مختلف را بمباران می‌کردند. میشل ‌عون هر روز مردم را جمع می‌کرد و علیه سوریه و نفوذشان در لبنان سخنرانی می‌کرد. از طرف دیگر هم نیروهای حزب‌الله و حرکت اَمل اعتراض می‌کردند که میشل ‌عون اسرائیل را رها کرده و با آن‌ها نمی‌جنگد. عملاً کشور رها شده بود و هر کسی کار خودش را می‌کرد. برق و آب همچنان قطع بود و یک ‌سالی می‌شد که شهرداری دست به نظافت خیابان و کوچه‌ها نزده بود. زباله‌ها در خیابان‌ها تلنبار شده بود و بوی نامطبوعی در هوا پخش می‌شد. شهر جای ماندن نبود و هر روز اوضاع خراب‌تر از قبل می‌شد. من همۀ این اتفاقات را مشاهده می‌کردم و خبرهای لازم را به ستاد فرماندهی گزارش می‌دادم. درست یادم نمی‌آید چه تاریخی بود؛ اما یک روز بعد از نماز صبح، صدای یک هواپیمای جنگنده را شنیدم. من به‌تازگی خانواده و مادرم را با خودم به بیروت آورده بودم و موقتاً در خانۀ یکی از دوستان ساکن شده بودیم. از محبوبه و مادرم خواستم آرامش خودشان را حفظ کند. آن‌ها را در خانۀ دوستم و یک جای امنی گذاشتم و تصمیم گرفتم به‌سمت محل کارم بروم. گفتم: «من می‌رم پرس‌وجو کنم و ببینم چه خبر شده.» محبوبه و مادرم ترسیده بودند. گفتند: «نرو… خطرناکه!» گفتم: «چیزی نمی‌شه، باید برم.» از خانه بیرون زدم. بوی باروت همه‌جا را گرفته بود و مردم به زیرزمین‌ خانه‌شان رفته بودند. در فضا گلوله بود که ردوبدل می‌شد.

  • کتاب خیلی محرمانه؛ فاطمه ملکی
توضیحات تکمیلی
نام کتاب:

خیلی محرمانه

نام نویسنده:

فاطمه ملکی

موضوع:

جبهه مقاومت/ امنیتی

سال انتشار:

1403

شابک:

978-622-7812-14-3

قطع:

رقعی

تعداد صفحات:

376

نوبت چاپ جاری:

اول/ زمستان 1403

ناشر:

انتشارات 27 بعثت

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خیلی محرمانه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *