حکایت محسن
300,000 تومان
کتاب «حکایت محسن»، داستانِ تلاقیِ هنر و حماسه در زندگی جوانی است که نهتنها با اسلحه، بلکه با نَفَسِ گرمش جبههها را فتح کرد. محسن گلستانی، فرزند خانوادهای اهلِ نغمه و نوا بود که از همان کودکی، صدای خوش را از پدر به ارث برد. او که روزگاری با شورِ نوجوانی، عضو جلسات قرآن بود و در مسجد و محل زندگیاش قرآن میخواند و مداحی میکرد، با شروع جنگ، حنجرهاش را وقفِ آرمانی بزرگتر کرد.
این کتاب، روایتِ مسیری است که محسن از کوچههای مشهد تا خط مقدم فاو پیمود. او که قاری ارتش و مداحِ مخلص لشکر بود، با همان صدایِ گرمی که روزی مونسِ خلوتِ خانواده بود، به میکروفونهای صبحگاه جبهه هویت داد و شبهای عملیات را با زمزمههای دعا و نوحه به سحر رساند.
«حکایت محسن» بازخوانی مستند زندگی رزمندهای است که ثابت کرد میتوان هنرمند بود، عاشق جهاد بود و در عین حال، در مسیر ولایت، مخلصانه تا پای جان ایستاد.
در بخشی از کتاب «حکایت محسن» میخوانیم:
در یک شب سرد زمستانی، عمویمان که خیلی دوستش داشتیم از شهریار آمده بود خانۀ ما. کرسی گذاشته بودیم وسط خانه و دورش نشسته بودیم. چای و میوه هم حاضر بود و ما از هر دری میگفتیم و میخندیدیم. محسن، حسین و حسن هم شروع کرده بودند به دویدن دور کرسی و دست از شیطنت بر نمیداشتند. آن قدر شیطنت و شلوغ کاری کردند که بالاخره پدرم عصبانی شد و هر سه نفرشان را از خانه بیرون انداخت. در خانه را باز کرد و هر سهتایشان را فرستاد توی حیاط و گفت: «حق ندارین بیاین توی خونه.» حسن که از همه کوچکتر بود گفت: «آقا تقصیر محسن بود!» محسن با آرنجش ضربهای به حسن زد و او را ساکت کرد. هر سه تاییشان در حیاط ایستاده بودند و فکر میکردند که حالا چه نقشهای بکشند. پدرم جذبۀ زیادی داشت. پسرها را کتک نمیزد، اما وقتی چپ نگاهشان میکرد هر سهشان میترسیدند. آن شب هم هوا سرد بود و برف شدیدی آمده بود، اما حالا که پدرم گفته بود حق ندارید بیایید داخل خانه، هیچ کدام جرئت نداشتند مخالف حرف پدرم عمل کنند. مادرم در آشپزخانه مشغول پخت وپز بود که چند دقیقۀ بعد، متوجه حضور مهمان جدیدی شده بود. یک خانم با چادر رنگی وسط حیاط ایستاده بود و داشت صدا میزد: «کبری خانم! مهمون نمیخواین؟» مادرم با روی خوش از آشپزخانه بیرون رفت و گفت: «بفرمایید… بفرمایید حاج خانم.» اما تا نگاه کرد، دید که این محسن است. یک چادر رنگی که معلوم نیست از کجا برداشته، روی آن موهای فرفریاش کشیده و رویش را گرفته و ادای حاج خانمها را در میآورد! میخواسته راهی پیدا کند که بیایند داخل خانه!پدر و مادرم رفته بودند دم در تا مهمان را دعوت کنند داخل خانه که فهمیده بودند محسن است. خودش هم از مسخره بازی خودش خندهاش گرفت و خودش را لو داد. باز پدرم عصبانی شد که چرا محسن رفته چادر خانم همسایه را گرفته و مسخره بازی درآورده. این بار هر سهتاییشان را انداخت توی کوچه! در حیاط را بست و برگشت زیر لحاف کرسی و نشست کنار عمویم.
*حکایت محسن؛ بهقلم منصوره لسانطوسی
| نام کتاب: |
حکایت محسن |
|---|---|
| نام نویسنده: |
منصوره لسان طوسی |
| موضوع: |
دفاع مقدس/ زندگینامه |
| سال انتشار: |
1405 |
| شابک: |
978-622-4817-44-0 |
| قطع: |
رقعی |
| تعداد صفحات: |
208 |
| نوبت چاپ جاری: |
بهار 1405/ اول |
| ناشر: |
انتشارات 27 بعثت |

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.