این آمدن نبود!
250,000 تومان
زندگینامۀ شهید علیرضا خلوص دهقانپور
«کتاب «این آمدن نبود»، شرحی ۲۱ فصلی از زندگی شهید علیرضا خلوص دهقانپور، فرمانده شجاع گردان سلمان لشکر قدس گیلان، است که از کودکی در صومعهسرا تا شهادت در قله ماووت را در بر میگیرد. با استفاده از روایتهای مستند خانواده، همسر، دوستان و همرزمان، و همچنین چاشنی زبان محلی گیلکی، این کتاب به جزئیات زندگی شخصی و نظامی او میپردازد. از عملیات رمضان و کربلای ۲ گرفته تا حماسه «نجات نیروها از محاصره ۶۰ ساعته دشمن» و حتی «فرار از بیمارستان با لباس بیمارستان» برای پیوستن به جبهه، همه نشان از روحیه بیبدیل شهید دهقانپور دارد. این روایت، تصویری کامل از عزم راسخ و عشق عمیق او به جهاد و وطن را ارائه میدهد.»
در برشی از کتاب «این آمدن نبود» میخوانیم:
توی آن ســاختمان ۱۲۰ متری مصادرهشــده که خانۀ تیمی تودهایها بود،حالا به اسم انجمن شهید مطهری خودجوش و جهادی در همۀ صحنهها فعالیت میکرد.چهل عضو فعال، شــبانه روز حضور داشــتند. جوانها و نوجوانهایی کــه چنــد روز در میــان بــه خانــه میرفتنــد، غــذای گرمــی میخوردنــد، پولی از پدرشان میگرفتند و دوباره برمیگشتند کنار هم. اصــلاخانــۀ اولشــان انجمــن بود. شخصیتشــان وابسته و در کنــار هم رو به کاملشدن میرفت.افــرادی مثــل علیرضــا، بیــژن و سیدحســن که حــالا جزو نیروهای پیشکســوت بودنــد، بــرای جــذب، ســازماندهی و آمــوزش نیروهــای جوانتــر، حضورشــان شبانهروزی بود. گاهی غذای سادۀ انجمن، کفاف اشتهایگل پسرها را نمیداد.بیژن صبوری چنــدروزیبــود که دم ظهــر غیبــش مــیزد و دوبــاره بعد از ســاعتی ســرحال و پرانرژی برمیگشــت پیش رفقا. یکروز بعد از رفتن مشــکوک بیژن، علیرضا برای این که سر از کارش دربیاورد،دنبالش رفت و به سفرۀ ناهار منزل صبوریها رسید. با دیدن قابلمۀ کتۀداغ و ترشتره و اشبل شور روی سفره چشمهایش گرد و زانوهایش شل شد پدر بیژن دســتشرا گرفت و با کلی عزت و احترام کنار ســفره نشــاند. یک بشــقاب غذا کشــید و جلویش گذاشــت. بعد از ناهار چنــدبــاری بــا تأ کیــد پدرانــه بــه او گفت:«علیجان از ایــن به بعد مثل بیژن و حسین هر وقت که دلت خواست میآی خونۀ ما. «فاصلۀ چند کیلومتری از گم تا صومعهسرا، صمیمیت بیژن و خون گرمی و مهربانی خانوادۀ صبوری بهانههای خوبی بود که علیرضا را زیاد میهمان آنها میکرد. یک روز خانم صبوری از نانواییبرمیگشت. بادیدن نردبانخانهشان کناردیــوار تــوی کوچــه،یکــهخــوردو تعجــب کــرد. لبــۀچادر را به دنــدان گرفت،دســته کلیدش را از زنبیــلحصیــری درآورد. همینطــور کــه دور و برش را نگاه میکرد.زمزمــهکــرد» مگــه دزد هــم این قدر بیحیا میشــه که روز روشــن نردبون بــذاره بــره تــو خونــۀ مــردم؟ «توی این فکرها بود کــه یهویی یکی از بالای دیوار صدازد: «سلام حاج خانوم، علی خلوصم!! با بیژن اومدیم خونه شناسنامهاش رو برداریم بریم. کلید نداشتیم از دیوار پریدیم. «خانمصبوری میخواست نردبان را بلند کند و از کوچه بردارد که علی گفت: «شما زحمت نکش، ما خودمون نردبون رو بر میداریم.» خانم صبوری چشم نــازک کــرد و غرولندکنــان گفت:«آخــه علیجــان شــیمی او لبــاس پاســداری بیدینم یا اجوخوسبازی.»
- کتاب «این آمدن نبود!»؛ حمیده عاشورنیا
| نام کتاب: |
این آمدن نبود! |
|---|---|
| موضوع: |
دفاع مقدس/ زندگینامه |
| نام نویسنده: |
حمیده عاشورنیا |
| سال انتشار: |
1400 |
| شابک: |
978-622-7812-14-5 |
| قطع: |
رقعی |
| تعداد صفحات: |
208 |
| نوبت چاپ جاری: |
اول/ زمستان 1400 |
| ناشر: |
انتشارات 27 بعثت |

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.