معشوق بی نشان

350,000 تومان

(سرگذشت‌نامۀ شهید حسن زمانی، فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (ع))
«معشوق بی‌نشان»؛ زندگانی و سرگذشت شهید حسن زمانی، فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (ع) را به تصویر می‌کشد و روایتی تازه از ایثار، شجاعت، و ایمان او ارائه می‌دهد. حسن زمانی که در لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) خدمت می‌کرد، یکی از فرماندهان شجاع و جوان دوران دفاع مقدس بود و در عملیات‌های متعدد به‌ویژه در خط‌شکن‌ترین محورهای نبرد، نقشی به یاد ماندنی ایفا کرد. معشوق بی‌نشان با بهره‌گیری از مصاحبه‌هایی با اعضای خانواده و همرزمان شهید حسن زمانی، در 40 فصل تدوین شده است و به خوبی تصویری جامع از زندگی پرفرازونشیب این شهید گمنام ارائه می‌دهد. مؤلف این اثر تلاش فراوانی کرده است تا با گردآوری حکایات و مستندات، تصویری حقیقی از شخصیت، سیرت و سرگذشت این سردار ناشناس ارائه دهد. تحقیق و پژوهش گسترده‌ای که انجام شده است، منجر به فراهم‌آوردن این اثر شد که هرچند تحت عنوان جزئی و فرعی به نظر می‌رسد، اما اهمیت زیادی در شناساندن سوژه محوری کتاب دارد.

توضیحات

در برشی از کتاب «معشوق بی‌نشان» می‌خوانیم: گویا بعد از شهادت برادر زمانی، سیدمهدی سماواتی و سایر نفرات باقی مانده گردان ما، از آن‌جا عقب نشینی کرده بودند. حالا دیگر فقط من بودم و به فاصله‌ای دورتر، اجساد تعدادی از شهدای گردان حمزه (ع) . جسد غرق به خون برادر زمانی؛ فرمانده گردان ما، همچنان کنارم روی زمین افتاده بود و من هم که گلوله تیربار ضد هوایی دشمن استخوان پایم را خُرد کرده بود، همان‌جا منتظر بودم تا بلکه نیروهای حمل مجروح ما بیایند و مرا و جسد فرمانده ام را به عقب منتقل کنند. اما خیلی زود فهمیدم که این انتظار، انتظار عبثی است چرا که در آن محشر کبری، اصلاً چنین امکانی وجود نداشت تا عنصر حمل مجروح بیاید و بتواند مجروحی را با خودش به عقب منتقل کند. از صبح سه شنبه نهم اسفند تا تاریک شدن هوا، آنجا زمین گیر بودم، به محض تاریک شدن هوا با سینه خیز کمی خودم را روی زمین کشیدم تا بلکه بتوانم به سمت نیروهای خودی بروم. اما خیلی زود از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم. و چشم باز کردم، دیدم هوا روشن شده است و هر کس هم که دور و بر من بوده، شهید شده. از پیکر برادر زمانی هم فاصله گرفته بودم. در آن لحظات از خدا می‌خواستم یک تیر غیبی بیاید و به قلبم بخورد و مرا از آن بلاتکلیفی، خلاص کند. دوباره از هوش رفتم. دفعه‌ی بعدی که به هوش آمدم. دیدم یک سرباز بعثی بالای سرم آمد و با تفنگ‌اش، به سمت من نشانه رفت. با خودم گفتم: این دفعه دیگر حتماً کار من تمام شده و رفتنی هستم. سرباز دشمن ماشه را چکاند و رفت. دوباره بی‌هوش شدم. نمی‌دانم چقدر بی‌هوش بودم، اما در ظلمات بی‌هوشی، حس کردم گویا کسی دارد مرا صدا می‌زند. چشم‌هایم را که باز کردم، دیدم چهار نفر رزمنده‌ی برانکارد به دست، دارند به طرف من می‌آیند.

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “معشوق بی نشان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *