ما که خندان می‌ رویم

590,000 تومان

روایت کارنامۀ عملیاتی گردان مالک‌اشتر، لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص)

کتاب «ما که خندان می‌رویم» یکی از مستندترین و پرهیجان‌ترین آثار دربارۀ دوران دفاع مقدس است؛ کارنامۀ عملیاتی گردان مالک‌اشتر لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) که در زمستان ۱۳۶۰ پا گرفت و تا واپسین روزهای جنگ، نامش در حساس‌ترین خطوط نبرد غرب و جنوب تکرار شد. در این اثر، گل‌علی بابایی با دقت مورخ و حساسیت یک راوی میدانی، روایت‌های شاهدان عینی را در کنار اسناد و نوارهای عملیاتی چیده؛ تا مخاطب، نه صرفاً گزارش یک عملیات، که نبض زندگی در جبهه را احساس کند — میان نقشه‌های تاخورده، خِش‌خِش بی‌سیم‌ها، بارش خمپاره‌ها و خاطرات لبخندهای خسته‌ای که از دل دود بالا می‌آمدند.

دربارۀ کتاب

«ما که خندان می‌رویم» فقط کتابی دربارۀ جنگ نیست؛ روایت زیستن در دل نبرد است. یک‌سوم کتاب به بازسازی صحنه‌های زنده اختصاص یافته؛ صحنه‌هایی که بوی خاک، دود و صدای رگبار را در واژه‌ها می‌شود حس کرد. در دل روایت‌ها، مخاطب ناخواسته از میان نقشه و گزارش‌ها سرک می‌کشد به پشت‌صحنۀ زندگی صدها رزمندۀ گردان مالک؛ به فراق و دوستی‌ها، به شوخی‌های سنگر، به سکوت بعد از عملیات. بخش عمدۀ اثر حاصل تلفیق صداها، مشاهدات و داده‌های مستند است و نشان می‌دهد چگونه یک گردان تازه‌تأسیس، در کوتاه‌ترین زمان بدل به یکی از گردان‌های خط‌شکن جبهه‌های جنوب شد.

سبک روایت

گل‌علی بابایی مانند همیشه، روایتش را از دل خاک و اسناد بیرون می‌کشد؛ با زبانی گزارشی اما پرحس. او نه از بیرون که از درونِ گردان می‌نویسد—هم‌نفس با رزمندگان از لحظۀ حرکت به نقطۀ رهایی تا بازگشت باقی‌ماندگان از خط مقدم. همین حضور نزدیک، کتاب را از یک گزارش تاریخی صرف جدا کرده و به تجربه‌ای احساسی و انسانی بدل کرده است.

توضیحات

در بخشی از کتاب «ما که خندان می‌ رویم» می‌خوانیم:

زندگی در اردوگاه بستان؛ بر ما خیلی سخت می‌گذشت. آخر برای تفریح و سرگرمی بچّه‌ها، هیچ امکاناتی در آنجا وجود نداشت. من برای آنکه تحمّل جوّ یکنواخت اردوگاه را برای بچّه‌ها کمی آسان‌تر بکنم، دست به کارهای عجیب و غریبی می‌زدم که بعضاً هم به خاطر آن‌ها، تنبیه می‌شدم. یک روز با سیّدناصر حسینی داخل چادر نشسته بودیم و داشتیم برای خنداندن بچّه‌ها، از خودمان ادا و اطوار در می‌آوردیم. یادم هست با صدای بلند داشتیم تصنیف برنامه تلویزیونی «مدرسه موش‌ها» را می‌خواندیم: « یک، دو، سه؛ بچه‌ها با هم! زنگ مدرسه؛ بچه‌ها با هم! می‌ریم دبستان، خوشحال و خندان، بچّه‌ها با هم! ما بچّه‌ها موش‌ا‌یم، خیلی باهوش‌ایم، باید بکوشیم، بچّه‌ها باهم!» ناغافل مهدی بخشی؛ مسؤول دسته‌‎مان سر رسید و گفت: آهای؛ شما دوتا! فوراً از چادر بیرون بیایید، کارتان دارم. فهمیدیم می‌خواهد تنبیه‌مان کند. هر چه گفتیم برادر بخشی؛ تو را به خدا بیخیال شو، به حرف‌هایمان گوش نداد. خواستیم پوتین‌هایمان را بپوشیم که به ما نهیب زد: پوتین نه؛ پای برهنه، یاالله راه بیفتید ببینم! هنوز چند قدمی پای برهنه جلوتر نرفته بودیم، که کف پایمان از شدت داغی زمین محوطه اردوگاه، انگار گُر گرفت. بچّه‌ها جلوی چادر ایستاده بودند و به مصیبت ما دو نفر نگاه می‌کردند و هِرهِر می‌خندیدند. ما هم بالا و پایین می‌پریدیم و دلقک‌بازی در می‌آوردیم. مهدی بخشی که دیگر حسابی از دست ما عصبانی شده بود، سلاح خودش را از ضامن خارج و آن را مسلّح کرد و کنار گوش من، چند تا تیر زد. گفت: سریع‌تر بدو! حدود بیست متری از مهدی بخشی و سیّدناصر فاصله گرفتم. مهدی دوباره سلاح خودش را به طرفم نشانه رفت. این بار، چند تیر در اطراف پایم شلیک کرد. حسابی کلید کرده بودم.

  • کتاب «ما که خندان می‌ رویم» کارنامۀ عملیاتی گردان مالک اشتر نخعی؛ گل‌علی بابایی
توضیحات تکمیلی
نام کتاب:

ما که خندان می‌رویم

نام نویسنده:

گل‌علی بابایی

موضوع:

کارنامۀ عملیاتی گردان مالک

سال انتشار:

1404

شابک:

978-622-4817-42-6

قطع:

رقعی

تعداد صفحات:

688

نوبت چاپ جاری:

اول/ 1404

ناشر:

انتشارات 27 بعثت

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ما که خندان می‌ رویم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *