در هیاهوی سکوت
250,000 تومان
روایت زندگی دانشجوی پیرو خط امام و رئیس ستاد لشکر ۲۷ محمد رسولالله(ص)، شهید عباس ورامینی
کتاب «در هیاهوی سکوت» روایتی مستند، روایتنگارانه و صمیمی از زندگی شهید عباس ورامینی است؛ از کودکی در محلهی پاچنار تهران، تا فرماندهی و شهادت او در جبهههای نور و خون. نویسنده با بهرهگیری از روایتهای نزدیکان، همرزمان و یادگاران دفاع مقدس، چهرهای زنده و همهجانبه از یکی از فرماندهان شاخص و مردمی جنگ ترسیم کرده است.
ساختار کتاب
این اثر در چهار فصل تدوین شده و مسیر زندگی شهید را از ریشهها تا اوج شهادت دنبال میکند:
- فصل اول: ریشههای خانوادگی، دوران کودکی، نوجوانی، تحصیل در رشته مددکاری اجتماعی و سالهای خدمت سربازی.
- فصل دوم: دوران انقلابیگری و حضور پررنگ در ماجرای لانه جاسوسی بهعنوان یکی از دانشجویان پیرو خط امام، همچنین روایت ازدواج و همراهی همسرش سمیه جهانگیری در مسیر پرحادثهی زندگی مجاهدانهاش.
- فصل سوم: آغاز دفاع مقدس؛ حضور در جبههها از آبادان تا عملیاتهای بزرگ، عضویت در سپاه پاسداران و مسئولیت آموزش بسیج تهران. شرکت در عملیات فتحالمبین نقطه عطف مسیر نظامی اوست که به مسئولیتهای فرماندهی میانجامد.
- فصل چهارم: سفر معنوی حج، نقشآفرینی در عملیاتهای والفجر مقدماتی و والفجر ۴ و توصیف لحظات آخر حیات زمینی او. پایان کتاب، گزارشی حزنآلود و غرورآفرین از شهادت عباس ورامینی در میدان نبرد است.
شیوه روایت
نویسنده با تلفیق سه زاویه دید (سومشخص، اولشخص و دومشخص) زبانی زنده و ترکیبی آفریده است:
- سومشخص، برای رسم روایت مستند و تاریخی.
- اولشخص، برای انتقال احساسات و خاطرات نزدیکان شهید.
- دومشخص، بهمثابه یک گفتوگوی درونی و نجواگونه با خود شهید که حالوهوایی عاطفی و شاعرانه به متن میدهد.
منابع و پژوهشها
برای نگارش کتاب از دهها ساعت مصاحبه با خانواده، دوستان، همرزمان و حتی اسناد کمترشناختهشده استفاده شده است.
از جمله منابع منحصربهفرد این پژوهش:
- نامهها و سخنرانیهای شهید عباس ورامینی
- مکالمات بیسیم و گزارشهای راویان جنگ
- مصاحبه اختصاصی شهید ورامینی پیش از عملیات والفجر مقدماتی که ناگفتههایی از تشکیل «سپاه قدر» را آشکار میکند.
این دقت در مستندسازی، باعث شده «در هیاهوی سکوت» نه فقط یک زندگینامه، بلکه روایت تحلیلی یک فرمانده فرهنگی و مؤمن در دل جنگ باشد.
در برشی از کتاب «درهیاهوی سکوت» میخوانیم:
حاجعباس تازه از سفر حج برگشته بود و من هنوز ندیده بودمش. آن روز، بعد از اذان مغرب بود که رفتم سنگر فرماندهی ببینمش و زیارتقبولی بگویم. در سنگر را هل دادم که باز شود اما یکمرتبه با عکسالعمل شدیدی از داخل روبهرو شدم و در بسته شد. در همان چند ثانیه دیدم که عباس، یقۀ حاجهمت را گرفته بود و داشت با او صحبت میکرد. من هم تا این صحنه را دیدم، اصرار نکردم که داخل بشوم. برگشتم و رفتم سمت نمازخانه. نماز مغرب و عشا را خواندم اما تصویری که از عباس و حاجی دیده بودم، خیلی ذهنم را مشغول خودش کرده بود. بعد از نماز دوباره رفتم طرف سنگر فرماندهی. عباس دیگر آنجا نبود اما حاجهمت را دیدم. پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده بود که عباس یقهات را گرفته بود؟» حاجی گفت: «یقهام را گرفته بود و با گریه اصرار داشت که امشب با بچهها برود جلو. هرچه هم به او میگویم تو رئیس ستاد هستی و باید اینجا باشی، گوش نمیکند. میگوید الا و بالله من باید امشب بروم. آخر سر هم قرار شد برود نیروها را به نقطۀ رهایی برساند و برگردد.» شب شد و بالاخره لحظۀ موعود فرا رسید گردانهای لشکر که از غروب به سمت نقطۀ رهایی رفته بودند، حالا از نقطۀ رهایی به سمت مناطقی حرکت کردند که حمله از آنجا شروع میشد. آنها در سکوت محض، منتظر دستور حمله و شروع عملیات بودند. گردانهای مالک اشــتر، مقداد و حبیبابنمظاهر نیز در مهمترین محور عملیاتی یعنی قلۀ 19 و یال ارتباطی آن با قلۀ ،19 منتظر اعلام رمز عملیات و شروع درگیری بودند. محل استقرار آنها نرسیده به ارتفاع 186 بود؛ جایی که خودش آبستن اتفاقات عجیبی در آن روز و آن شب بود. نیروهای دیدهبانی لشکر از چند روز پیش روی ارتفاع 186 مستقر شده بودند که در مرحلۀ قبل، توسط نیروهای گردان حبیبابنمظاهر گرفته شده بود. اما برای اینکه عراقیها حساس نشوند، تحرک چندانی روی قله نداشتند.
- در هیاهوی سکوت؛ جواد کلاته عربی

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.