خوشا سرو

180,000 تومان

(زندگی‌نامۀ شهید حسین اسلامیت فرمانده گردان حبیب بن مظاهر)
خوشا سرو؛ زندگی‌نامه‌ی شهید حسین اسلامیت، فرمانده گردان حبیب بن مظاهر لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) است و به دو فصل قبل از جنگ و بعد از جنگ تقسیم شده است. نویسنده در مقدمه آورده است: این کتاب سعی کرده است با توصیفی هرچند کوتاه از اطرافیان حسین، تصویری از محیط پرورشی این شهید به دست بدهد. صحبت‌ها و مصاحبه‌های خانواده، تصویری شفاف و حقیقی از پسربچه‌ای در ذهن می‌چیند که در خانوادۀ ثروتمندی بزرگ می‌شود، اما ثروتی که پاک است.
شهید حسین اسلامیت در تاریخ یک تیر 1340 در تهران به دنیا آمد. او در خانواده‌ای مرفه بزرگ شد و تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی ادامه داد و دیپلم گرفت. با وجود پذیرش در دانشگاه آریزونای آمریکا، تصمیم گرفت به جبهه‌های جنگ برود و در عملیات بیت‌المقدس شرکت کند.
حسین اسلامیت به عنوان فرمانده گردان حبیب بن مظاهر لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) فعالیت کرد و در عملیات‌های مختلفی شرکت داشت. او به دلیل شجاعت و تدابیر نظامی‌اش، به یکی از فرماندهان محبوب و مورد احترام نیروهای خودی تبدیل شد. حسین اسلامیت در تاریخ 20 اردیبهشت 1361 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.

توضیحات

در برشی از کتاب «خوشا سرو» می‌خوانیم: وقت اذان صبح روز بعد، وقتی می‌خواستند از شیار بیایند بالا، یکی از بچه‌ها گفت: «عراقیا دارن می‌آن بالا. پاتک داره شروع می‌شه.» دشمن داشت در سکوت کامل به ستون نیروهای خودی نزدیک می‌شد. موحد گفت: «هیچ‌کس حرکتی نکنه تا من بگم.» دشمن داشت همین‌طور به ستون از شیار می‌آمد بالا و نزدیک‌تر می‌شد. همه هم داشتند می‌دیدند و نفس‌ها تو سینه حبس شده بود. خیلی نزدیک شدند. حسین با صدای آرام گفت: «برادر موحد! اینا که رسیدن به ما.» موحد که تمام حواسش به ستون دشمن بود، با صدایی آهسته، گفت: «هیس. ساکت.» بقیه بچه‌ها هم احساس خطر کردند. در آخرین لحظه، موحد داد زد: «حالا بزنید.» ژ3.ایی که دست بچه‌ها بود، بعد از سه چهار بار شلیک تیر، گیر می‌کرد. اما همه با هم شروع کردند به تیراندازی و دشمن مجبور شد عقب بکشد. هوا که کمی روشن شد، گروهان موحد متوجه شد دشمن بین آن‌ها و گروهان‌های دیگر نفوذ کرده است. عراقی‌ها آن‌قدر نزدیک شدند که با پرتاب نارنجک هم می‌توانستند نیروهای خودی را بزنند. علی موحد گفت: «من برم ببینم چه خبره.» حسین گفت: «برادر موحد دارن نارنجک می‌اندازن. کجا می‌ری؟» موحد با شوخی گفت: «می‌رم جلو میگم یحلولی محلولی. ببینیم اینا کجا هستن.» روحیۀ بالا و نترسی داشت که در آن شرایط سخت و ترس‌آو ر هم می‌توانست شوخی کند. سینه‌کش کوه را گرفت و رفت پایین، آن‌قدر خونسرد بود که انگار در خیابان‌های محله‌شان راه می‌رود. عابدین، بالای ارتفاع می‌خواست اسلحه‌اش را آماده کند تا هوای او را داشته باشد، دید گیر کرده است. گفت: «حسین تفنگم گیر کرد.» حسین نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «بدو اونجا یه کلاش عراقی هست، بردار.» عابدین، سر برگرداند، کلاش را دید و دوید آن را برداشت. حالا بهتر می‌توانست علی را پوشش بدهد. در مسیری که علی موحد داشت می‌رفت، سنگرهای عراقی‌هایی بود که رو ز قبل فرار کرده بودند. نیروهای بعثی گارد ر یاست جمهوری، شبانه لابه‌لای سنگرها پنهان شده بودند تا پاتک کنند. وقتی علی رسید به سنگرها، تیراندازی را شروع کردند.

توضیحات تکمیلی
نام کتاب:

خوشا سرو

نام نویسنده:

فاطمه وفایی زاده

موضوع:

دفاع مقدس/ زندگی‌نامه

سال انتشار:

1398

شابک:

978-600-7472-85-9

قطع:

رقعی

تعداد صفحات:

160

نوبت چاپ جاری:

اول/ تابستان 1398

ناشر:

انتشارات 27 بعثت

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خوشا سرو”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *