برفراز گلان

250,000 تومان

سرگذشت‌نامۀ سردار شهید نادر فناخسرو؛ معاون اطلاعات_عملیات لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص)

«بر فراز گلان»؛ روایتی مستند و داستانی به یاد رشادت‌ها و زندگی پربار سردار شهید نادر فناخسرو است. بر فراز گلان شامل داستان‌هایی متنوع و خواندنی است که با قلمی تأثیرگذار و بر اساس خاطرات نزدیکان، دوستان و همرزمان شهید نگاشته شده است. از روزهای کودکی در شمیرانات تهران، دوران نوجوانی در تب‌وتاب روزهای انقلاب و مخالفت با مهاجرت خانواده به آمریکا، تا ورودش به جبهه‌های دفاع مقدس و فعالیت‌های خطیر او به‌عنوان معاون واحد اطلاعات_عملیات، همه این مراحل با دقتی کم‌نظیر در این اثر به تصویر کشیده شده‌اند. داستان‌هایی مانند: «گلان»، «باغ رضوان»، «آتش زیر خاکستر»، «دریچه‌ای رو به آسمان»، «نقطه رهایی»، «یک در و هزار پنجره»، «تولد پروانه»، «دوکوهه»، «قرارگاه ثارالله» و «شفاعت نادر» تنها بخشی از روایت‌هایی هستند که در این کتاب آمده‌اند. هر یک از این داستان‌ها به جزئیات مهمی از حیات شخصی و حرفه‌ای این شهید می‌پردازند و جلوه‌هایی از معنویت، شجاعت و تعهد او را به نمایش می‌گذارند.

توضیحات

در برشی از کتاب «بر فراز گلان» می‌خوانیم:

از عملیات مسلم‌ابن‌عقیل كه برگشت، توی پوست خودش نمی‌گنجید. احساس می‌كرد همان‌جایی رفته كه باید باشد. بعد از آن بود كه نادر یک آدم دیگری شد. سه چهار ماهی طول كشید تا رفتند و پیدایش كردند. بعد از اینكه نادر تلفنی تماس گرفت و كمی خیال‌شان راحت شد، دیگر نه تماس گرفت نه آمد تهران. سه چهار ماه بی‌خبری و بلاتكلیفی داشت دیوانه‌یشان می‌كرد. سرهنگ و فهیمه، محبوبه را برداشتند و به طرف دزفول راه افتادند. كولاک، جاده‌ها را لغزنده و خطرناک كرده بود و در مسیر كوهستانی جاده، تعداد زیادی ماشین به دره سقوط كرده بودند. برف‌پاک‌كن ماشین توان کنار زدن آن برف سنگین را نداشت. تویوتای آبی در دل برف و كولاک، جاده را می‌شكافت و آرام آرام جلو می‌رفت. سرمای هوا غافلگیرشان كرده بود و آوردن محبوبه هم خودش داستانی شده بود. هرچه به سمت جنوب نزدیک‌تر می‌شدند، جنگ چهره‌ی عریان‌تری از خودش را نشان‌شان میداد. اتوبوس‌های 302 كه سربازها و بسیجی‌ها را به منطقه می‌رساندند تقریبا در تمام طول مسیر دیده می‌شدند. خوزستان، گرم‌تر بود و خبری از برف و كولاک نبود. چشمش را كه باز كرد، «تابلوی اندیمشک، 20 كیلومتر» از جلوی چشمش رد شد. راه‌به‌راه رفتند مخابرات تا با افشین در‌تهران تماس بگیرند و رسیدن‌شان را خبر بدهند. تلفن‌خانه، جای سوزن انداختن نبود. پر بود از نظامیانی كه آمده بودند تا با خانواده‌هایشان تماس بگیرند. پنج شش‌تا كیوسک هم بیشتر نبود و آن همه آدم که باید ساعت‌ها منتظر می‌ماندند تا نوبت‌شان شود. چشم دواند وسط جمعیت تا مگر نادر را آن‌جا پیدا كند. اما نمی‌دانست باید دنبال چه قیافه‌ای از نادر بگردد. همه‌ی آن‌هایی كه آنجا بودند، انگار شبیه هم بودند؛ پوتین‌های گلی، لباس‌های خاكی، چفیه، سر و صورت‌های اصلاح نشده. آن روز نادر را در اندیمشک پیدا نكردند. سرهنگ راه افتاد به طرف دزفول و فهیمه دوباره در اندیمشک چرخی زد تا مگر از نادر خبری شود.

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “برفراز گلان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *