از شوق پر کشیدن

60,000 تومان

(زندگی‌نامۀ سردار شهید اسدالله ذوالقدر؛ از فرماندهان گردان مالک‌اشتر لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص))

«از شوق پر کشیدن»؛ به زندگی‌نامه‌ی سردار شهید اسدالله ذوالقدر، یکی از فرماندهان برجسته‌ی گردان مالک اشتر لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) اختصاص دارد. این کتاب با بهره‌گیری از خاطرات، تحلیل‌ها و اطلاعات دقیق، به معرفی کاملی از این شهید گران‌قدر می‌پردازد. این کتاب که در بیست فصل تنظیم شده است، زندگی شهید ذوالقدر را از دوران کودکی تا شهادتش بازگو می‌کند. نویسنده با نگاه موشکافانه و استفاده از روایت‌های متنوع، تلاش کرده است که مسیر زندگی این شهید والامقام را به درستی ترسیم نماید. اثر حاضر با بهره‌گیری از خاطرات خانواده، دوستان و همرزمان شهید، جلوه‌هایی متفاوت از شخصیت و رشادت‌های او را به تصویر می‌کشد. یکی از ویژگی‌های شاخص این کتاب، زبان ساده و روان آن است که در عین حال، قدرت بالای توصیف و انتقال احساسات را داراست. نویسنده با استفاده از روایت‌های دست اول و سبک مستندنگاری، فضای زندگی شهید ذوالقدر را به‌ گونه‌ای بازسازی کرده است که خواننده به راحتی در دل تصاویر و صحنه‌ها غرق می‌شود. همچنین، کتاب فاقد اغراق‌های ادبی یا هیجانات غیرواقعی است و تلاش کرده تا وقایع و شخصیت‌ها را با توجه به مستندات و گفته‌های واقعی بازآفرینی کند.

توضیحات

در برشی از کتاب «از شوق پر کشیدن» می‌خوانیم:

اوایل بهمن 62 بود. گردان‌ها جمع شده بودند توی ساختمان‌های پنج طبقه‌ی دوکوهه. گردان مالک اشتر به سرپرستی حاج‌علی نعمت‌زاده در یکی از این ساختمان‌ها بودند. هنوز فرمانده گردان، محمدرضا کارور و معاونش نصرت‌الله اکبری نیامده بودند. بچه‌ها را جلوی گردان به خط کردند. ظاهر آن‌ها را ورانداز کردند و بعد، از هر کدام سابقه‌یشان را پرسیدند که «تا حالا کجا بودی؟ چکار کردی؟ صفر کیلومتر هستی یا نه؟ کردستان بودی؟ تجربه‌ی نظامی داری؟ رفتی پادگان آموزشی؟» اینطور خیلی زود معلوم شد چه کسی قبال کار کرده و چه کسی اولین بارش هست به جبهه آمده است. بعدازظهر یکی از روزهای سرد زمستانی، حسین دسینه با حاج‌علی نعمت‌زاده توی اتاق نشسته بودند که دیدند جوانی در زد و آمد تو. یک کلاه بافتنی سرش بود. کلاه را از سرش درآورد و رو به دسینه گفت «برادر نعمت‌زاده؟» گفت «اون برادری که اون گوشه نشسته، ایشون آقای نعمت‌زاده هستند. امرتون رو بفرمایید.» اسدالله گفت «من به این گردان معرفی شدم» و برگه‌ی توی دستش را نشان داد. تا گفت «من معرفی شدم»، دسینه با اشاره دوباره نعمت‌زاده را نشان داد. رفت طرف نعمت‌زاده و برگه‌اش را داد دست او. هنوز تشکیلات کارگزینی راه نیفتاده بود و گردان کامل سر و سامان نگرفته بود. اسدالله بعد از معرفی خودش به نعمت‌زاده برگشت پیش دسینه و پرسید «کجا برم استراحت کنم؟» دسینه سرش را سمتی تکان داد و گفت «بفرمایید، اون گوشه هم مال شما. هر جا که دوست دارید. اتاق‌های دیگه هم هست، ولی این اتاق هنوز جا داره.» دسینه اسمش را پرسید. گفت، ولی لحن خاصی داشت و خوب متوجه نشد. کمی بعد، دسینه سفره‌ی کوچکی پهن کرد و رو به اسدالله گفت «برادر بفرمایید سر سفره.» آن روز نتوانستند گرم بگیرند. فردا صبح، دسینه بعد از صبحانه جارو دست گرفت و شروع به جارو کردن اتاق کرد. آن موقع فرش و موکتی در کار نبود. پتو روی زمین می‌انداختند.

 

  • کتاب «از شوق پر کشیدن»؛ لیلا خجسته راد
توضیحات تکمیلی
نام کتاب:

از شوق پر کشیدن

نام نویسنده:

لیلا خجسته راد

موضوع:

خاطرات

سال انتشار:

1394

شابک:

978-600-7472-32-3

قطع:

رقعی

تعداد صفحات:

204 صفحه

نوبت چاپ جاری:

اول/ زمستان

ناشر:

انتشارات 27 بعثت

نظرات (0)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “از شوق پر کشیدن”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *